how to make love?
ingredients: 1 male - 1 female - passion as much as it needs
پ ن: سایتی هست به نام ehow.com . سایت خوبیه!
اسمش کارل بود. هیچکس دوستش نداشت. مُرد.
برای اثبات پذیری کامل این مقاله به منابع بیشتری نیاز است .
مجموعهای از گفتاوردهای مربوط به کارل اسبراتوکوویچ در ویکی گفتار موجود است.
کارل: سعی کن همیشه نظر واقعیتو در مورد دیگران بهشون بگی.
گاهی وقتا آرزو میکنم کاش همین الان یه سنگ بزرگ از آسمون بیاد و من و بقیه برای همیشه نابود شیم.
.
.
صدای مهیب انفجار بزرگی از دوردست رشته ی افکارش را پاره میکند. بی توجه با خود می گوید: که چی؟ و راهش را ادامه میدهد. مدتی بعد دایناسور راهش را دوباره پیدا کرد.
سلسله طلایی مسلسل سلانه سلانه به پیش میرود تا تیری در قلب مردی جای گیرد. تصویر قطع میشود.
در شهری مجاور سلسله جبال البرز، سلسله جلساتی درباره ی تقلب در انتخابات برگزار شده است. انقلابیِ دیروز از پنجره کودکی را میبیند که با یک مسلسل قلابی به کودکی دیگر شلیک میکند.
انقلابی منقلب میشود. پیش خود میگوید: به این میگویند قلب واقعیت.
پ ن: قبول دارم اما در کل بازی با کلمات در من لذت خاصی تولید میکنه.
پ پ ن: قبول دارم! چی رو قبول دارم؟
پ ن1: یکی از اپیکوریان به خاطر همین موضوع خودکشی کرد.( البته اون یخچال جابجا نمیکرد) اولین بار که این مطلبو فهمیدم باخودم گفتم این همه موضوع برا خودکشی ریخته، چرا اینو انتخاب کرد؟ همکنون نظرم عوض شده . اتفاقا موضوع خوبی پیدا کرده بود.
پ ن2: اینکه بگیم درد میکنه با این جمله که درد دارم ، فرق میکنه. دومین جمله تصریح میکنه که درد متعلق به شماست، مال شماست، جزئی از شماست.
پ ن 3: دردی که من الان دارم در مقام مقایسه با درد عشق (یا سایر دردهای غیر جسمی که من مانند درد عشق ازشان سر درنمی آورم) چگونه وضعیتی دارد؟
ما انسان ها نه تنها به درد داشتن ارزش میدیم بلکه میان دردها هم دردی را در برابر درد دیگر دارای ارزش بیشتر میدانیم. در این جدال دردهای غیر جسمانی همیشه پیروز شده اند. اما چرا؟ شاید برای اینکه تا حدودی همه آگاهیم دردهای جسمانی حاصل محیط است اما درد غیر جسمانی را خودمان به وجود می آوریم و همین باعث ارزش بیشتر میشود.
پ ن4: شاید پس از خواندن پی نوشت قبل و قبل از آن تصویر مجروحی جنگی که دل و روده هایش بیرون آمده و همچنین دختر بچه ای که به خاطر مردن گربه اش ناراحت است را تواَمان در ذهن آورده باشید و حق (درد بیشتر به مثابه حق بیشتر) را به مجروح جنگی بدهید. اشتباه نکنید لازمه درد غیر جسمانی یکی دیوانه بودن است و دیگری غیر قابل فهم بودن. برای توضیح صحنه رویارویی دختر بچه و مجروح را دوباره باز سازی میکنم.
مجروح (در حالی که از درد به خود میپیچد): خیلی درد داره. (و فریاد میکشد)
دختر بچه: خوش بحالت. تا لحظه ای دیگه میمیری و دیگه مجبور نیستی دنیایی که توش گربه ها توش میمیرند رو تحمل کنی.( و آه سردی میکشد)
مجروح: تو دیونه ای من دارم میمیرم تو از گربت داری حرف میزنی؟
دختر بچه : اره من دیوونه ام. آره من دیوونه اون گربه بودم . میفهمی؟ نه میفهمی؟( و صیحه ای میکشد)
مجروح از آنجا که انسانی عاقل و نه انسانی احساسی است ترجیح میدهد سکوت کند. ترجیح میدهد ناحق باشد اما نفهم نباشد. درد غیر جسمانی از طرفی باید فهم نشدنی باشد. برای همین حافظ میگوید: زجر عشقی کشیده ام که نپرس! (نپرس برادر نپرس)
پ ن 5: تعریف انسان احساسی: انسانی که احساسات برای او به مثابه ارزش در آمده.
پ ن6 : به شخصه در زندگی شاهد مسابقات عجیبی بوده ام . عجبترین آنها مسابقه ای بود به نام "کی بیشتر درد داره؟" برندگان این مسابقه همیشه انسان های احساسی بوده اند. شما میتوانید گوشه ای از این مسابقات را در وبلاگها ببینید." تو کافه نشسته ام. بین دو انگشت لاغر و باریک سیگاری است که به واسطه ی آن دودی سرطان آور به درون سینه ام فرو میبرم. آخ دود نجات آور. الان 3 شبه نخوابیدم .نمیتونم بخوابم.زخمی در پشتم ، آهی در سینه ام، استخوانی در گلویم و خاری در چشم است.دیگر چه جای خواب است.........." و از این دست مزخرفات.
پ ن7: آیا جز این است که همکنون درد بیشتر در هر زمینه ای به معنای حق بیشتر است؟ انسان های احساسی همیشه برنده مسابقه ی " کی بیشتر حق داره "بوده اند. ایا به خاطر همین نیست که همیشه انسان های احساسی حق جو (طلبکار) بوده اند؟
پ ن8: تمام متنو با یک دست تایپ کردم. (الکی نیست که میگند نویسنده باید درد داشته باشه)
پ ن: این مطلب همانند آواز گنجشک ها تاثیری در نوسان بازار گوشت شترمرغ نخواهد داشت.
نگاه عاقل اندر سفیهی کرد و گفت مشکل اینه با من با میانه روی رفتار نمیکنی مگه نشنیدی که میگند در دوست داشتن میانه رو باش، چه بسا دوست روزی دشمن گردد و در دشمنی نیزمیانه رو باش، شاید روزی دشمن، دوست تو گردد.
رو به چاه مستراح زانو زد و دستشو كرد تو چاه .درحاليكه زير لب به شوهرش بد وبيراه ميگفت؛مشغول جستوجوي تنها نشانه اي كه از عشقش باقي مونده بود شد؛ تو اونهمه كثافت
مساله : بر فرض اینکه اون دوتا خیاط دروغ نگفته باشند در این صورت آیا میتوان تمام آن حرامزاده ها را به خاطر تایید کردن این گزاره که " پادشاه لخت است" مواخذه کرد؟
بگذارید مساله رو روشن تر کنم. منظورم از این تمثیل بیان وضع موجود خودمه. در حقیقت من پادشاه هستم منتها هیچ کس هنوز منو به لخت بودن متهم نکرده ، شاید به این دلیل که اطرافم یا خیاطان هستند یا تحسین کنندگان هنر خیاطی. چیزی در دلم میگه که حتی تحسین کنندگان هم لباسی نمیبینند حرامزادگی از نگاهشان می تراود.
اما از خیاطان ، لباس ها دوخته اند هزاران هزار لباس. تمام تاریخ برای خیاطی وقت داشته اند. من منکر لباس ها یا زیباییشان بالذاته نیستم، مساله اینجاست که من نمیبینم. چه کنم حرامزادگی را بپذیرم؟یا بدتر ، خود مشغول خیاطی شوم؟ یا نه لباس حکمت بر اندام جهالت کنم ؟ و اگر لباس بپوشم آیا میتوانم بر سایر حرامزاده ها برای گفتن اینکه پادشاه لخت است خرده بگیرم؟
صادقانه میگویم پادشاه حرامزاده لخت است.
(یا یه نمونه ی دیگه گزینه ی خوشم اومد هست چرا گزینه ی ریدم توش هم در کنارش اضافه نمیکنند.)
اما در کل همه ی اینها مزخرف اند. چه اصراریه همه چیز لیست بندی شه. که چی؟ دوستای قدیمت مردند ، دوستای جدیدت هم به زودی برای تو خواهند مرد. کلکسیون جمع میکنی؟
2.حالت استیصال ناشی از خواب آلودگی و پرشدن مثانه به طور هم زمان
در بعضی مواقع به صورت شاش آلودگی هم ذکر شده است
-واژه شناسی